تیتر 6:ثروتمندان براي پول كار نمي كنند.

بابا مي تواني به من بگويي چگونه مي توان ثروتمند شد؟

●پاسخ هاي باباي نادار:  

بابام روزنامه عصررا كنار گذاشت وپرسيد: پسرم چرا مي خواهي ثروتمند شوي؟امروز مامان جيمي رادرحال رانندگي با كاديلاك تازه شان ديدم، آخر هفته هم به ويلاي كنار درياي خود مي روند. سه تا از دوستها را با خود مي برد ولي من ومايك دعوت نشده ايم. گفتند شما بچه هاي نادارهستيد و با ما جور نمي آييد.بابام با ناباوري پرسيد: راستي چنين گفتند؟ باآهنگي غمگين گفتم: آري همينطور است.

بابام عاقبت روزنامه را زمين گذاشت. با آرامي آغاز سخن كرد خوب پسرم، اگر مي خواهي ثروتمند شوي، بايد پول درآوردن را بياموزي. پرسيدم: چگونه مي توانم پول دربياورم؟ با لبخند پاسخ داد كله ات را بكار بينداز. معناي سخنش به سادگي اين بود كه پاسخ درستي برايت ندارم. بيشتر مزاحم من مشو. صبح روز بعد آنچه رابابايم گفته بود با بهترين دوستم يعني مايك درميان گذاستم. هر دو ما در دبستان جز و تنها كودكان نادار بوديم. هردو با هم تصميم گرفتيم كه به راهي وارد شويم كه به پول برسيم به همين خاطر به سمت ايجاد يك واحد توليدي بسيار كوچك و ابتدايي رفتيم ولي در پايان موفقيتي را براي ما به همراه نداشت. به دوستم مايك اشاره كردم و گفتم كه جيمي و دوستانش راست مي‌گويند كه ما آدم‌هاي نادار هستيم.

پدر نادار من در مواجه با من و مايك در اين شرايط به ما گفت: " پسرها، شما تنها هنگامي نادار هستيد كه از كوشش باز ايستيد. بسياري از مردم تنها خواب دارا شدن را مي‌بينند و از آن سخن مي‌گويند. شما كاري انجام داده‌ايد. من به هردوي شما افتخار مي‌كنم. دوباره تكرار مي‌كنم؛ ادامه بدهيد. تسليم نشويد." مايك و من ساكت ايستاده بوديم. سخنان قشنگي بود، ولي هنوز هم نمي‌دانستيم كه چه بايد كرد.

 پرسيدم:" بابا پس چرا شما ثروتمند نيستيد؟" چون من آموزگاري را برگزيده‌ام. براستي كه آموزگاران به ثروتمند شدن نمي‌انديشند. تنها درس دادن را دوست دارند. كاش مي‌توانستم به شما كمك كنم، ولي خودم هم نمي‌دانم چگونه مي‌توان پول ساخت. ناگهان پدرم گفت: "يادم آمد. اگر مي‌خواهيد درس ثروتمند شدن را بياموزيد، نزد باباي مايك برويد." مايك با چهره‌اي در هم كشيده گفت:"پدر من؟" پدرم با لبخند تكرار كرد:" آري، پدر تو. كارشناس بانكي من و پدرت يك نفر است. او از بابايت سخت‌ تعريف مي‌كند. چندين بار به من گفته است كه پدر تو در زمينه پول ساختن نابغه است". مايك با ناباوري دوباره پرسيد:" باباي من؟ پس چگونه است كه ما مثل بچه پولدارهاي مدرسه، خانه و خودرو زيبا نداريم؟" پدرم پاسخ داد: "خودرو و خانه زيبا دليل بر دارا بودن يا شناخت راه پول درآوردن نيست. باباي جيمي كارمند تاسيسات كاشت نيشكر است. با من تفاوت چنداني ندارد. او براي يك شركت كار مي‌كند و من كارمند دولت هستم. شركت براي او خودرو خريده است. هم اكنون شركت توليد شكر با دشواري روبه‌رو شده و ممكن است كه باباي جيمي به زودي همه چيز را از دست بدهد. مايك، وضع باباي تو به گونه‌اي ديگر است. به نظر مي‌آيد كه در حال برپا نمودن امپراتوري خود باشد و به گمانم با گذشت چندين سال، مردي بسيار ثروتمند خواهد شد."

●پاسخ‌هاي باباي دارا:

اگر ذهن خود را تصميم‌گيرنده بار نیاوريد، هيچگاه پولساز نخواهيد شد. فرصت‌ها مي‌آيند و مي‌روند اينكه بدانيد كي و چگونه بايد با شتاب تصميم گرفت، مهارت مهمي است. زندگي بهترين آموزگار است. در بسياري موارد، زندگي سخن نمي‌گويد. شما را به اين سو و آن سو مي‌فشارد. با هر فشاري مي‌گويد : بيدار شو، چيزي هست كه بايد بياموزي. اگر از زندگي درس بياموزي، كارت سكه خواهد شد. اگر چنين نكني، زندگي همچنان با شما سرناسازگاري خواهد داشت. انسان‌ها به دو راه مي‌روند. برخي فشار زندگي را مي‌پذيرند. گروهي ديگر خشمناك مي‌شوند و فشار را بر مي‌گردانند – ولي به رئيس خود، يا همسر خود. نمي‌دانند كه فشار از سوي زندگي است. از سرزنش من به عنوان كارفرماي خودت و تصور اينكه مساله سازم، دست بردار. اگر گمان مي‌كني كه من مشكل‌آفرينم، تغييرم بده ولي چنانچه مشكل از خودت است، به اصلاح خود بپرداز. چيزي تازه بياموز و خردمندتر شو. بسياري از مردم خواهان دگرگون‌سازي سراسر جهان هستند، غير از خودشان. بگذار چيزي به تو بگويم؛ تغيير خود از تغيير همه مردم بسي آسانتر است." اين كاري است كه گروهي مي‌كنند. چك دستمزد خود را مي‌گيرند و مي‌دانند كه خانواده ايشان در فشار مالي دست و پا مي‌زند. در انتظار افزايش دستمزد مي‌مانند و گمان مي‌كنند كه پول بيشتر مشكل آنان را برطرف مي‌كند. برخي هم شغل دومي مي‌گيرند و يك دريافت مختصر ديگر.ناداران و طبقه ميانه براي پول كار مي‌كنند. ثروتمندان ترتيبي مي‌دهند تا پول برايشان كار كند."كاركردن براي پول آسانتر است،به ويژه اگر ترس، احساس برتر فرد در رويارويي با موضوع پول باشد."بدان كه ترس سبب ماندن بسياري از مردم در يك شغل مي‌شود. ترس از ناتواني در پرداختن صورتحساب‌ها. ترس از اخراج. ترس از بي‌پولي. ترس از دوباره آغاز كردن. آموختن حرفه‌اي ديگر و دوباره براي پول كار كردن. بسياري از مردم برده پول مي‌‌شوند ... آنگاه خشم خود را متوجه رئيس مي‌كنند."بسياري از مردم را مي‌توان با يك بها خريد. هر كدام از آنان بهايي دارند كه برخاسته از ميزان ترس و آزشان است. نخست، ترس از بي‌پول‌ شدن، آنان را به سختكوشي برمي‌انگيزد، و هنگامي كه چك دستمزد خود را گرفتند، آزمندي يا آرزوها سر بر مي‌دارد و به فكر چيزهاي دلپذيري مي‌افتيم كه پول مي تواند بخرد. بدينگونه است كه الگوي زندگي شكل مي‌گيرد."

الگوي از خواب برخاستن، رفتن به سر كار، پرداختن صورتحساب‌ها و تكرار برخاستن، به سركار رفتن، پرداخت صورتحساب‌ها ... از آن پس زندگي را تنها دو احساس هدايت مي‌كند؛ ترس و آز. به آنان پول بيشتر بدهيد، به هزينه‌ كردن‌ها مي‌افزايند. من اين چرخه را مسابقه موش‌دواني ناميده‌ام.

منبع: کتاب بابای دارا-بابای نادار(رابرت کیوساکی)