«انسان» هنوز طاقت آن را ندارد که تصویرش را در چشم آفریدگارش ، پروردگارش ، خویشاوند تنهای بی کسش ببیند، یا باور نمی کند و کفر می گوید و لب به سخن می آلاید که در شأن یک موجود خوبِ متوسط نیز نیست و خدایی ترین داستان را و خدائی ترین درد را بازی کلمات می نامد و بازیچه ی خیالات و یا ... اگر بفهمد و بشناسد و باور کند از وحشت سراسیمه در هم می ریزد ، از پریشانی سراپا در هم می شود ، سراپا جنون می شود و هذیان می شود و دیگر تاب «بودن» از دستش می رود و طاقت «خود بودن» نمی اورد که ظلوم است و جهول...

شریعتی( گفتگوهای تنهائی )